بالاخره رسیددددد
سلام پسر نازم،
بالاخره اون روز که همیشه نگرانش بودم رسید. اون روزی که با بغض بهش فکر میکردم. اره مامانی امروز بردمت مهد. وای که چه حالی داشتم همش نگرانت بودم. با اینکه خودم موندم تا دوساعت بازی کنی و بعد ببرمت خونه. هر لحظه نگرانت بودم کسی دعوات نکنه بچه ای تورو نزنه، چیزی نخوری یه وقت، اصلا این مربی ها حواسشون به تو هست؟؟؟
وای دارم از نگرانی دق میکنم.... نمیدونم تو اگه من نباشم گریه میکنی کی ارومت میکنه بمیرم برات که این همه میخوای از مامان دور باشی. امیرعلی الان که دارم برات مینویسم حسابی قلبم داره تند میزنه. اینقدر صبحها غصه دارم وقتی میبینم راحت چسبیدی به من و خوابیدی و من قرار از خواب ناز بیدارت کنم ببرمت مهد که نگوووووو.
همه مرحله بزرگ شدن تو برام سخت بود اما خدا کمک کرد امیدوارم این بار هم خدا کمکم کنه. خدایا آرومم کن و به من قدرت بده با صبوری این مرحله هم پشت سر بذارم.
راستی بابا فرشید هم کلا گرفته بود. همش با نگاههای نگران تورو میپایید که از بچه ای کتک نخوری. توی فرم مهدت هم نوشته که برای غذا دادن به شما باید باهات بازی کنن و زمان و حوصله بیشتری به خرج بدن.
فکر نمیکردم بچه داری برای من این همه سخت باشه. شاید هم خودم دارم سخت میگیرم.
راستی دیروز بابا فرشید به اسم صدا کردی و گفتی فرشید .... بابات کلی برات ذوق کرد.
امیرعلی من پسرم همه دنیامی . بی نهایت دوستت دارم. وجودت رو می پرستم. خدایا به خاطر وجود امیرعلی شکر.
پی نوشت1: واقعا قبولش برام سخته که پسرمو دست یه غریبه بسپرم. روز دوم مهد کلی گریه کردی مامان جان و من هم کنارت گریه کردم. امروز روز سومه من همش از صبح غصه دارم. اصلا دلم نمیخواد ظهر بشه مجبور شم ببرمت اونجا. ای خداااااااا این دوران کی میگذره پس. قلبم درد میکنه. خدایا توکل برتو. ارومم کن......


بالاخره رسیددددد
